خوشبختی…

خوشبختی بدبختیه بــل قوه است
توده ای که سرانجام سر باز می کند
فعلی که می افتد
جامی که سر می کشی
ته می گیرد   نه؟
نه ! با انکه من نبود با دست خط من نوشت سرما
تخت و شصت سال تمام می نشست
کدام شک ؟
بس که سرما زد و برنداشت
تنها کاشت هر چه داشت داشت کرم می گذاشت
در تا سیاهی چشم
شبی که قرص خواب را جای ماه می گرفت شبکیه ات و می رفت پشت ابر
بعد چند دقیقه بعد
قایقی که با جوانه ها به اب داده بود از گِل می گرفت پلک ات
نمی گذاشت اشک
کجا گرفت که رفت
یکجا نشست
دو پا داشت هشت پا که نداشت بدود
همیشه می گفت باد آ باد
و مثل یک دستگاه چراغ قوه ی تمام قد در آینه
یک جلد اتاق تازیک در کوچه ی بی انتها روی سقف
چند  لکه ی کم رنگ روی دیوار راه میرفت  و عنکبوت آن بیوه ی بی باک می گفت
پسرم برایت کمی تار آورده ام
من می تنم تو هم تا دم  در
دِ بزن

ـــــــــــــــــــــــ

مبداء باغ کجاست…

مقعد باغ کجاست ؟ ــ باتلاق
و شاعر باغبانی ست که گل های باتلاق اش را
هرس می کند
شعر اما نه تاک است نه گیاه است نه گهواره ای است
نه ماه ی که بتابد به گورستانی در بهار
تا جنازه ای بی اختیار شوی
نه دانه ای که بوسه میداد به سرخی اناری در باد
شعر خمیازه ی غولی است با گوش های دراز
شعر جن نور زده ای است
که در مهتاب مِی  خورد
و در آفتاب عر میزد و عرق می ریخت
در پناه آبشار
شعر قولی است بر پرده ی نقال
از خواجه ای که در حرم سرا
از دیوارهای گرمابه دفاع میکرد
و ازاطلس یارش جزطلسم دوباره ی تجاوز
در لابلای کنایه ی لیلا ش نشد
شعر نوای ناله ی مرغ غم باد است
که بر شاخ بود ودر باد شکست
وغم باقی ماند در باغ
باتلاق مبداء باغ است
و استعاره جنگل نیست