پس راه…

پس راه
سرد روح نوزاد بی زکات
در زگیل مادر
دمیده شد
اکنون به انتهای جوانی خویش نزدیک می شود
در انتهای مکدر استکان
پدر خمیازه می کشد
آخته ی پلاسیده ی نافش را
ماسیده ی شرمگاه لایه لایه ی مادر

کلاه کاهی قرمز
به هوا پس می رود
دست های بی حرکت بویی که از بسترش
هربار وقتی از افق های زنجیر برمی خاست
و
عکسی در سه تن چهار پوش کبود نور
استخوان بندی فقرات نیم بند
شاعر
و
قاب مجالی در سینه اش
مچاله.