کش موی سیاه سطل ماست شد

عمری دخیل به سفیدیِ ماست بستیم
کش موی سیاه سطل ماست شد
سر شیر باز
موسیر گوسفندی
تاریخ مصرف خامه ها و پنیر
آنقدر ماند که مثل بستنی روی الاغ کد خدا
که آب شد
خون م چکید
دوغ م چرا خدا سیر و سیاه شد
الهی ریدی به لطف ت که دیگر اینجا
دوغ آبعلی هم پپسی
وحکومتی اینجا دیگر کوکا شد
الهی رژیمی
ــــــــــــــــــــــ
گوش ‘‘

برای گونه ها…

نیست میکنم تنم را  بی شک
و چه خالصانه اشک ها
بی هیچ چشمی و چشم داشتی
همه ی داشت خود را نثار گونه ها میکردند
هیچ ندیدم  و  بی پروای تر
تا صبح تا فردای صبح و صبح فرداهای بی در
بر کلون درشکه ی دردم بار ریختم
این چهار ستون چهل ساله…
آه  این ریشه ها در کدام سرزمین چه می گذرند
دویده و جویده
قادر به کنده شدن نیستم سرزمینم
دست به دامانم
پا به پیراهن و فولاد
سراب در سرابم و سرب در مثقالی چدن
دستار رنگ پریده ی ته نشین رخ باخته
ذهن رود در خانه ی عطش
وچهار رودخانه در شش جهت
پاره ء تنم آلیاژم یا کیستم 
راستی
کسوف است یا خسوف است
این تک نوازی سوت پنج پر

ــــــــــــــــــــــــــــــ

  گوش

در پشتم…

و بعد
آن شکاف پهنه ی نخ در فراز دشت
از خاطرش گذشت
از حیات شقایق های قشر چرم
غزال چشمانم
سر بلند کرد
نوک مداد باطن 
روی پوسته شکست  کرد
ویعد نشست سرع ختم باد کرده
موهای بافته ی سر مشق بلند
که ترس ورم میداره
از جمجمه ای  که روی
درخت آرنج
تا استخوان نقشه ی گنج
کشاله های تبری در سرم فرو رفته
پیش از دمیدن فلق در پشتم
سیاه دم

ــــــــــــــــــــ

گوش

جفت شپش بیار…

زاغ سگ را هم چوب میزند  گربه 
و برق میزند ساقه های چشم شلاق   مژه

که کلاغ سیاهی است در بزاق دهانم
و باز با نیش بازم سرایت زهرمار

و جفت  سه بار 
شش صد و شصت و شش 
به قار کبود بیار
با نیـــبون* بسوزان
و دم بگیر
ودر دم بمیر
با ماشین شماره ی چهار 
در حمام

شلوار ابر* کرم مرغ ماهی خوار 
در لگن 
و لباس آبی یکدست 
ویکدست لیوان آبی که هم رنگ دیوارهای تیمارستان

در روان شادش 
و در شقیقه های منقلبش*
هزار شش هزار و شش شپش 
پشتک میزند

ــــــــــــــــــــــــــ

گوش

خوشبختی…

خوشبختی بدبختیه بــل قوه است
توده ای که سرانجام سر باز می کند
فعلی که می افتد
جامی که سر می کشی
ته می گیرد   نه؟
نه ! با انکه من نبود با دست خط من نوشت سرما
تخت و شصت سال تمام می نشست
کدام شک ؟
بس که سرما زد و برنداشت
تنها کاشت هر چه داشت داشت کرم می گذاشت
در تا سیاهی چشم
شبی که قرص خواب را جای ماه می گرفت شبکیه ات و می رفت پشت ابر
بعد چند دقیقه بعد
قایقی که با جوانه ها به اب داده بود از گِل می گرفت پلک ات
نمی گذاشت اشک
کجا گرفت که رفت
یکجا نشست
دو پا داشت هشت پا که نداشت بدود
همیشه می گفت باد آ باد
و مثل یک دستگاه چراغ قوه ی تمام قد در آینه
یک جلد اتاق تازیک در کوچه ی بی انتها روی سقف
چند  لکه ی کم رنگ روی دیوار راه میرفت  و عنکبوت آن بیوه ی بی باک می گفت
پسرم برایت کمی تار آورده ام
من می تنم تو هم تا دم  در
دِ بزن

ـــــــــــــــــــــــ