سود خالص سرسام…

سود خالص سرسام هفت یقه داشت
دالبر سالیانه حناق منقطع می گشت
دره ی دامان تو امتداد
دست داشت در زبانه های ذوق دود
شعله ی خاموش آتش سیگار
در دشت تنها شقایق عاشق گم می گشت
وا مانده بود تورق اوراق سگی
واق میکرد
او هستی ماتم را به دامان تو انداخت
که مهستی داشت در گور
گورستان غم مونث بود
زنگ می زد دوچرخه ای که بی سوار
به گوش می رسید چرخ گوشت
تکراری بود از مکررات نا شنوا
که بسیاری بی خطوط
نا گریزی سیاه تر را تیره می کرد
افق تکراری بود در
آسمان سیاه بی ستاره ای که تو
دیگر در جِرم خود نپوسید جُرم او
بی نهایت فردی بود برای هر جمعیت
پستی هر کسی را صدا خفه میکرد
تو بی کسی را خفه کردی
او برای کسی
تو برای هیچ کس
کرکسی

در گوش هایم…

در گوش هایم بسیار گشته ام
چه بسیار گشته ام من و چیزی نیافتم
گوشواره ای نیافتم
حرفی که به گوشم بیاید و هوشم را بر دوش گیردو بپذیرم که رباعی هوشند و به رفت
ای چنین بر تو که چون بی رویم
فاخته ای که برای این باده باید به گلویم
چگونه بگویم که بنوشم
چگونه بنوشم به کدام گوش بانویم یا به کدام کوه
که در این ورای روز
خالی که به بازوی خیالینم کهف
ببین که جمع تبعیت از تبعید است
نشستن من در آیین طعم نمک
و تمام روز به گونه ای که نمردن من
تولد نهایی بحر است بر نواحی کعب
اه چه زرد است این کعب
ای به چشم تو عمود
و به سینه ی زخم
و ای لکنت روح به این زخمی سعد
تو بگو که چه زرد است این غم
ای زرد

هشت ماهم بود…

هشت ماهم بود
که برای دهان اش خفته بودم
و از ابعادِ ترددِ حجابی که روی جسم و روحم نیست
خیانتی که به هستی مخلوقم

از صبح دیروز سه بار لوله ی بخاری را از جایش در اورده بودم
یک کبوتر چاهی از توی لوله ی بخاری روشن توی بالکن
انتظار گربه ی مرده ای را میکشید که هنوز او را نخورده بود
مسمومیت ناشی از گاز گرفتگی در این چند روز آخر سال من را به شکل گربه کرده بود
کبوتر را از دست او نجات دادم
شاید گربه ای در کار نبود
کبودتر شدم
حالت تهوع و سیاهی آتش گرفته از لای درز های در و پنجره بیرون میزد
پارسال رفته بود اما نون برای کبوتر می مرد
پُر شده بود از گلوی خنجری که از چاقوی آشپزخانه توی سینی به پنجه ام می رفت
صدای آژیر با مردی که قرآن میخورد
همه چیز را می شکست
هر روز یک صفحه از قرآن را
من دیوان می خوردم و نقال
پس برای همه ی مورچگان
و در همین خانه ی اخر…
به هر حال در این غزل خونی گرفته از تاوان از جایی بر آن کادر
از انتقام دیو
اوراد پاره ی این ورد تا آخر
دیوان رهایی و اژدهای خدای تمام
برای جواهر سردیس دیر بر داس
و معده ی روان…
تهوعی که بهتر نمی شود

در مزارت بازوی کیستم…

در مزارت  بازوی کیستم
جایی که  تف میکنم برعکسِی که بروی خودم بود
واز بالای تف  سرم را روی پایینی  که نبود
درغروب جادوی او
روییدن ریشه ها و پوشال خالی رو به بی رویم
ازتف به بیرون
تو بی من  از بیرون بر کافور شور زخم را نگاه میکرد ی
پر میکنم با آب دهانم  پاره خطی ازآفتاب پرست
که حقیقت مسخ بر پوست  سر مشق خط  منسوخ اوست
جزیی از تاریخ جنون  در  کسوف دستور
معوج کج   در محدب چشم راست و چپم
قامت چشمه ی بر آب مینگرد
دخلی که تف بر تعارف داخل کند سرازیر میشود
آبی که  بر بسته ی  آینه شکسته است به تمام قد
بسته به سرمای بخار از دهان بر آینه باد را بر پشتم
که به روی تو آینه ی تمام نمای اوست
خاک نشسته
بادی که خورد  بر او مُرد
به خدای بادی   که نزد قایق بادی ست از پشت برگوشم
پشت گوش را میخواند
تو پشت گوش را دیدی  من پشت گوشم
در مزارت  بازوی کیستم