این شمع…

این شمع
که سوی درختنه ی ظلمت نشسته
سوخت بارَش به چوبه ی کبریت ام
که دره ی گوری ست برهنه
در باران

ای تشنه ی نشسته به جعبه ی لب
آیا تو در آفتی خم به ابروت زد
که لب های وی دورت

و به زردی بَعد
برکبودی تعدادی از تن هات

بر هرچه شعله ی نیست
از برای ظلمت این سایه
و خاموشی این شمع
بر آوار غربت سنگین ات
همسایه

مگر به خطای چوبه ی خیسش
که آلت خاکستر در سایه ی اوقات آب
و به آتش آفاق تو رساند
به توسط نشر

ای عقد
از گریختن شعله
از چگونه بگویم
از روشنایی آذین اش
برتمام لحاظ

و این قبر
  و گریختن شعله ی شمع از نخ
و یک نخ در شعله ی کبریتم
و آیین روح همسایه
برای نشاندن تو بر تخت

یک شمع
یک سنگ است
برای یک تخت
که از یک آینه بر سقف
و کشیدن یک نخ سیگار بعد از خاموشی اش
و نشت در شماره ی هشتاد و هشت
افتاد .

بر بازی بیزاری…

بر بازی بیزاری در باریدن بازدید

بی ماریِ دیدار در بازوی باز دیده بود
و دیوِ بازی بارید
با دیدن دیوان منتها
کوه افق برگشت به نقطه ی اولِ تنها
و دره های بی علف و عاری از ابر
نُتِ تنها بودند
و در قلعه ی انتهای مارپیچ نمایان
دیو با مارها می خاراند پشت خاران و خارزاران
مارها روی دیو را نمی دیدند و می خواندند
چنان که پشت اش چون
وآنها درهوا چون شعله ی بی کشاله روی کمان
دیو اما بی همه بود از جویدن لخته های توی هوا
آنها چرک تن های دیو را میخوردند
دیو اما با دل خویش خون می خورد بر کاسه ی جمجمه ها
می او خون بود و مِی از خونِ وی چرکی نداشت که نویسد
مشت به آن می کوبید و عربده از جا
پله و دیو و قایم شدن
بازی دیوِ پشت برگها
آینه بود و بالهای خونین پروانه ها
که خَمر از خَمر به گلستان می گرفت
خون قطبی گلهای خرفت
چیزی که چشم چیزی جز آن را نمی دید را که کند پیدا
باری مارها
مارهای کوچک و
خزیدن ریگ های روان
و دیوان خالی منتها به تفسیر معبر ناکجا
بازوی باز بوده و باریدن حجامت آبان
و چرک نویسی از نستعلیق تنیدن چرک
بر نوار دندانه ی غایب
و غیبت وی تا زمان حاضر
از اشکهای پیاپی