عـرفان جنگ

یک کرگدن در گروه کُـــر بود
او با دردی که در لگن داشت
هر روز درد میگرفت
و وقتی سر تمرین به اله کلنگی که خرطوم فیل میزد مابین دو سکوت ممتد یک مرتبه یاد عربده های مرده در جنگل دور می افتاد  جنگلى که یک پوست از قبایل جنوب قاره ی ناشناخته ی ـ گَـلَن گَـدَن ـ با یک زنگوله ی طلایی به شاخ اش
و از این به بعد به او نامی داد که نه کر بود و نه گردن
شده بود : کر کَس ِ زنگ ها
نامی که هر چند برایش طولانی تر از حد معمول بود اما کِرمی یا نهنگی گوش نواز در خود داشت که توی جنگل ما
بیشتر بچه کرگدن ها تنها به شاخ خود گرفتار اند و او به شاخ خورد ، وقتی به تیغ، اما مار
– آيا طوری انگار به درخت ها از شرٌ کَـنه ها و مگس –
هنوز به چند سالگی فکر نکرده بود که تنها شد . و پشه ها هر شب بی صدا تا صبح تشویقش میکردند و بعد با کلماتی که ناگهان با خوردن یک سبزه ی بنفش در لا بلای باقی چیزی که نجویده بود از گردن اش . درون گلوی او هیچ چیز جز گلوی خالی او نبود
اولین چیزی که آنجا به فکرش رسید ، افتاد ، خورد ، بلند شد و دور خودش گشت ! گردن اش با کمی حالت کج روی آب چشمه به سایه ی خودش که می لرزید ،بغض گلوی او به زمین ،او را اولین کرگدنی کرده بود که با ارتعاش ها روی پوست زمخت اش ، شاخ نمی گذاشت !!
گله ی گوزن ها که خود مانند جنگلی بودند از گلوى نه
اما شاخ با این شاخ و نه ، چه نفرتی مابین این دو در راه و آن گلو را ببند و بيراه به ذهن بی اندازه اش فهمیده شد
نسبت او که تنها یک کرکسِ بی کسِ از قلب زنگ ها و کرگدن ها بود از قلب یک زنگ وعرفان جنگ