شبی است درخون…

شبی است در خون
که نگریستن به چراغ قامت داشت
و از گریستنِ گِل می سوخت گلو
وباد خزان دردودمان سیاه
رونق گرفت
 نه پوست به استخوان عاج می چسبید
نه خراش از خرطوم.