سیاهی…

سیاهی لشکری است در پشت دروازه های سوخته
و من استخوانی که سالهاست فوت میکند
پشت پیراهن سیاهی که پشت دروازه ی شهر پوشیدم
دود از کنده ای برخواست که تیغ بود
من از روح می روم
از روز هم رفتم
که غلاف کرد
شمشیر پلاستیکی اش را در روده هایم
و رودابه را
در آب روان رودم
درید.