در عمق…

در عمق نفس هایم
دریغ است که سر می کشد
از حریق غم هایم
و دریغ از
دهانم عادت به مکیدن سنگ
سنگی که بی نمک زبانه میکشد از حلق زیانم
خلقی آلوده به زمهریر زن
ذلیل منم اگر دلیلی که داشتم
برای خودم نیست که بستانم از سینه ی مادر
پسنانک مرگی بی نهایت است که چکه نمیکرد
قاصر است شیری که خفته بود در زبان آلتم
طعمی که بی نهایت تلخ رفت
طمعی ندارم به گوشت لختی که مقابل چشمان نیمه بازم
افتاد زمین
زنی که هنگام زبان بازی می کرد و زمان بازی را
از پشت پیش دستی بفرما زد
زنی که زخم زیانم لال را لال بازی کرد برایم
زنی که گرم بود و ترم
و زنی که جاهم داشت برایم
زنی که شوهر
زنی که با نیش بسته در را به رویم باز کرد
و با نیش باز چشمانم را روی هم گذاشت بست
زنی زیر زمین
زنی که زمین و زمانم را زبان می زد
زیانم را نمی فهمید همین
در عمق پستانهایم شیری را که خفته است احساس میکنم
در عمق نفسهایم
که فرو نرود
سنگ در میخ آهنین.