بردروازهء دهان…

بر دروازه ی دهان دره اش نالید
بوی برهنه ی ملافه های بستر بور
و باد بی جهت در مجاز هر روز اندازه در آینه
وخروش شلیک گناه  در ملاقات سکسکه با جوش برنصف صورتم
یا افتادن ناروا  در انتهای آخرین نقطه ی نگذاشته بود
عمود در بسترم نیلوفر و گاهی لکه های کوچکی روی روزنم نقاشی می کنم
دهانم را مدیون هیچ نیستم
پنجره را می بندم
در اتاق تاریک لبخند می زنم
جیبهایم را از کفاره پر می کنم و این لحظه را می سپارم
بر نردبان تاریک سرگشته ای خاموش میان ریگ و لنگر و مرگ
روزی از لای اضطراب
در کناره ی باریک ذهنم
لگد می کشید چوبه ی کبریت
من در هجای راه بودم
و دیگ سم و باده
در برابرم .

ـــــــــــــــــــــــــــــ

  گوش