این قطار…

این قطار باربر بی ذغال ، در شبی بی علاقه و بی مار ، هفتادو دو بار دار باکره را به گورستان امامزاده ای گمنام می برد و باز می گرداند 

هیچ کس در بخار نبود و من که از اندام آویزان چند آل ماه گرفته ی بی اجاق با خال هایی از کوبیدن تاج سلطان بر کمر یک یک ایشان کوبیده می شدم

این چنین بر آمدم

که اشک از ریسمان نخی می گرفت آیا که آب کبود چشمم حتی مروارید بخت بی خط و نشانم نبود

اما علاوه بر ما دو مسافر گورکن نمیدانم که من و آن خواهرم نیز در کنار دخمه ایستاده بودیم ، در خوابم چرا

که تا سپیدی صبح باید همه ی ما مسافران انگشت نما را دو بار ختنه می کردند

آه پدرم کجا بود که از نهادم بر قعر چاه تف می ریخت بر نهالم که انگار غلظت آه تنها سرپناه سقف سیاهم بود

از برق شیشه های عینکت فرار را برقرار

به ماه نگاه کردم و نام کوچه های چین وچروکم را  به یادگار بردم

بر مغز سالهای جوانیم ای طبیب !! مگر من از چند مادرم

که اینجا آن قطار و این چند جد چهار چشم حتی باید استخوان سینه ام را به جای تیمم به سگ می دادند

چسبیده چند لکه ی خون بر فرش های بهشت زیر پای مادرم

فردا که این تن را تو دوختی دیگر هیچ ریلی به امامزاده باز نخواهد گشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گوش