آشیل پاشنه…

 شعری که بارها آشیل تن شانه شد
 آشیل توست  و تنها و کندوی وطن
بند ها و صده ها و صدا ها زنده شد 
رخت ها جوراب های پاره 
زجر ها کشید زنگ های در 
آهنگ دور ها و دورتر دود ها  آشیل سنگواره شد
پشت خانه

گذشت آشیل نور ها از بورهای سبز دور تا  گورها ی لجن 
خزه بود دریا
آشیل مو به مو ی درزها ی تن به تنهای ما نمیداد
روی پنجه هات پنجره ها پرده ها تصویرها دره ها رودها قله ها مفتاخ بلعید
از پیارسال گونی پیاز داغ درنده شد
در گوشه ای از چمن گندید قطره ی گنده ی اشکی
گندید آشیل پادزهر مار
آشیل حلال اذان سیاه تو بنال
به هابیل انار ای حـَـوای شیر ده به خار
از کدام افلیج مادرزاد قابیل ماه گرد تو هر سال بزاد
و ماه در باد
و بادبان در بامداد بی دام به جانب چاه می تاخت آشیل ِ فریاد پاش مِه
و پاسدار خون برهنه ي هر غبار بنشسته
به گلهای خاک شاه کلید مفتاح شکسته
بی روان پدر می توان که دوان دوان در آه ارگ های بم
به مرگ های ریگ
به آشیل پاشیده ی رگ به رگم
ای غم ای ارگ بم به بم به بم
بی من که بی کمان توانم
آشیل آرشه ها پاشیده بود
دیگر تمام شد
ای ناسوت
قابیل پاشنه
ای ماشین مادر
ای ماشه
ای پا.
ـــــــــــــــــــــــــــ

گوش