این شمع…

این شمع
که سوی درختنه ی ظلمت نشسته
سوخت بارَش به چوبه ی کبریت ام
که دره ی گوری ست برهنه
در باران

ای تشنه ی نشسته به جعبه ی لب
آیا تو در آفتی خم به ابروت زد
که لب های وی دورت

و به زردی بَعد
برکبودی تعدادی از تن هات

بر هرچه شعله ی نیست
از برای ظلمت این سایه
و خاموشی این شمع
بر آوار غربت سنگین ات
همسایه

مگر به خطای چوبه ی خیسش
که آلت خاکستر در سایه ی اوقات آب
و به آتش آفاق تو رساند
به توسط نشر

ای عقد
از گریختن شعله
از چگونه بگویم
از روشنایی آذین اش
برتمام لحاظ

و این قبر
  و گریختن شعله ی شمع از نخ
و یک نخ در شعله ی کبریتم
و آیین روح همسایه
برای نشاندن تو بر تخت

یک شمع
یک سنگ است
برای یک تخت
که از یک آینه بر سقف
و کشیدن یک نخ سیگار بعد از خاموشی اش
و نشت در شماره ی هشتاد و هشت
افتاد .

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s