بر بازی بیزاری…

بر بازی بیزاری در باریدن بازدید

بی ماریِ دیدار در بازوی باز دیده بود
و دیوِ بازی بارید
با دیدن دیوان منتها
کوه افق برگشت به نقطه ی اولِ تنها
و دره های بی علف و عاری از ابر
نُتِ تنها بودند
و در قلعه ی انتهای مارپیچ نمایان
دیو با مارها می خاراند پشت خاران و خارزاران
مارها روی دیو را نمی دیدند و می خواندند
چنان که پشت اش چون
وآنها درهوا چون شعله ی بی کشاله روی کمان
دیو اما بی همه بود از جویدن لخته های توی هوا
آنها چرک تن های دیو را میخوردند
دیو اما با دل خویش خون می خورد بر کاسه ی جمجمه ها
می او خون بود و مِی از خونِ وی چرکی نداشت که نویسد
مشت به آن می کوبید و عربده از جا
پله و دیو و قایم شدن
بازی دیوِ پشت برگها
آینه بود و بالهای خونین پروانه ها
که خَمر از خَمر به گلستان می گرفت
خون قطبی گلهای خرفت
چیزی که چشم چیزی جز آن را نمی دید را که کند پیدا
باری مارها
مارهای کوچک و
خزیدن ریگ های روان
و دیوان خالی منتها به تفسیر معبر ناکجا
بازوی باز بوده و باریدن حجامت آبان
و چرک نویسی از نستعلیق تنیدن چرک
بر نوار دندانه ی غایب
و غیبت وی تا زمان حاضر
از اشکهای پیاپی

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s