هشت ماهم بود…

هشت ماهم بود
که برای دهان اش خفته بودم
و از ابعادِ ترددِ حجابی که روی جسم و روحم نیست
خیانتی که به هستی مخلوقم

از صبح دیروز سه بار لوله ی بخاری را از جایش در اورده بودم
یک کبوتر چاهی از توی لوله ی بخاری روشن توی بالکن
انتظار گربه ی مرده ای را میکشید که هنوز او را نخورده بود
مسمومیت ناشی از گاز گرفتگی در این چند روز آخر سال من را به شکل گربه کرده بود
کبوتر را از دست او نجات دادم
شاید گربه ای در کار نبود
کبودتر شدم
حالت تهوع و سیاهی آتش گرفته از لای درز های در و پنجره بیرون میزد
پارسال رفته بود اما نون برای کبوتر می مرد
پُر شده بود از گلوی خنجری که از چاقوی آشپزخانه توی سینی به پنجه ام می رفت
صدای آژیر با مردی که قرآن میخورد
همه چیز را می شکست
هر روز یک صفحه از قرآن را
من دیوان می خوردم و نقال
پس برای همه ی مورچگان
و در همین خانه ی اخر…
به هر حال در این غزل خونی گرفته از تاوان از جایی بر آن کادر
از انتقام دیو
اوراد پاره ی این ورد تا آخر
دیوان رهایی و اژدهای خدای تمام
برای جواهر سردیس دیر بر داس
و معده ی روان…
تهوعی که بهتر نمی شود

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s