هیچ چیزم بر نمی انگیزد…

هیچ چیزم بر نمی انگیزد
از اطوار هایی که بی درنگ در تاریکی اتاق
به شباهت من و سایه ی موشم رسیده باشد
سیاه چیزی خاکستری
ساکت و بی را ماه
از تاوان سال ها
نفس می بندم
و دستم چیزی به جامانده بود
از سال وا مانده در بار ها ، دهان

تیمارستان صدای خالی ست
و خالی خالی مانده ی گوشم
از گلو و صدا
از اصوات مکرر بی ازدحام
و کلمات پی در پی خاموش
بی سرانجام کم شده است
بیماریم وسرم از مقاومت
حرف های بی تکلم سرسام را
و سرسام بی صدای تکلم را چه کند

کاری نساخته ام از دیر باز
من هم که نساختم از جای خالیم را از ما جدا کنم
از اتاق پرده ی باز
هلال نازکی از اب را آتش زدم
و به ناسزا گوش های من جز پنبه ای که نیست
سنگین است و چوب پنبه هم هست و من نیستم
ظهر میشود روی دیوار
معده ام را احساس میکنم
در این حال چیز بیهوده ای باید نوشت
چیزی که هیچ کس نتواند بخواند
چون پتوی اتش گرفته از
پرده ی سوخته و بوی گاز
در درون دوده ای که پر از رختخواب است
گلدان خاکستری ست
گلی میچینم و برگها را به خواب میدهم
دیوانه ای که صدای مرا نبیبد
غروب خواهد کرد

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s