ای پاک باخته…

ای پاک باخته
حبسی که بازدمید در بازی باختن
پاک باخته ای به حزن تو
جان باختن
آه – شاعرمرده به راه آهن –
که خدایش را به قدحی به خدایش بدرقه کرد
کلماتی که با سوگِ کلمات
چون خستگی از تن به در
گوریست دهان ات – در باغ چشمان ات منظره کرد
چشمی در نور
اشگ ازدیدگانِ تو دور
ای بانوی شور
و روسپیِ حنجره در داوودِ پیراهن
پوسیده از درون تهی دستگاهِ مختلِ ماهور…
پاک باخته ای شبیه تو
حبسی که در بازی باغَ ام به هِلال جنگل
نا دیده دره ای به گلو
و بریدنِ دره در گور
تدفین قریبِ دست اندر دست
و رسالت فیل از معنایِ چطور
گورم اگر نیستی
دور باد از تو کفنم

هیچ چیزم بر نمی انگیزد…

هیچ چیزم بر نمی انگیزد
از اطوار هایی که بی درنگ در تاریکی اتاق
به شباهت من و سایه ی موشم رسیده باشد
سیاه چیزی خاکستری
ساکت و بی را ماه
از تاوان سال ها
نفس می بندم
و دستم چیزی به جامانده بود
از سال وا مانده در بار ها ، دهان

تیمارستان صدای خالی ست
و خالی خالی مانده ی گوشم
از گلو و صدا
از اصوات مکرر بی ازدحام
و کلمات پی در پی خاموش
بی سرانجام کم شده است
بیماریم وسرم از مقاومت
حرف های بی تکلم سرسام را
و سرسام بی صدای تکلم را چه کند

کاری نساخته ام از دیر باز
من هم که نساختم از جای خالیم را از ما جدا کنم
از اتاق پرده ی باز
هلال نازکی از اب را آتش زدم
و به ناسزا گوش های من جز پنبه ای که نیست
سنگین است و چوب پنبه هم هست و من نیستم
ظهر میشود روی دیوار
معده ام را احساس میکنم
در این حال چیز بیهوده ای باید نوشت
چیزی که هیچ کس نتواند بخواند
چون پتوی اتش گرفته از
پرده ی سوخته و بوی گاز
در درون دوده ای که پر از رختخواب است
گلدان خاکستری ست
گلی میچینم و برگها را به خواب میدهم
دیوانه ای که صدای مرا نبیبد
غروب خواهد کرد