در مزارت بازوی کیستم…

در مزارت  بازوی کیستم
جایی که  تف میکنم برعکسِی که بروی خودم بود
واز بالای تف  سرم را روی پایینی  که نبود
درغروب جادوی او
روییدن ریشه ها و پوشال خالی رو به بی رویم
ازتف به بیرون
تو بی من  از بیرون بر کافور شور زخم را نگاه میکرد ی
پر میکنم با آب دهانم  پاره خطی ازآفتاب پرست
که حقیقت مسخ بر پوست  سر مشق خط  منسوخ اوست
جزیی از تاریخ جنون  در  کسوف دستور
معوج کج   در محدب چشم راست و چپم
قامت چشمه ی بر آب مینگرد
دخلی که تف بر تعارف داخل کند سرازیر میشود
آبی که  بر بسته ی  آینه شکسته است به تمام قد
بسته به سرمای بخار از دهان بر آینه باد را بر پشتم
که به روی تو آینه ی تمام نمای اوست
خاک نشسته
بادی که خورد  بر او مُرد
به خدای بادی   که نزد قایق بادی ست از پشت برگوشم
پشت گوش را میخواند
تو پشت گوش را دیدی  من پشت گوشم
در مزارت  بازوی کیستم

در مراسم تدفین مرد باردار

در مراسم تدفین مرد باردار
چندی سالِ نابکار
به درگاهِ گچ بُری نگاهی انداخت تا ببیند
که به ظاهر شادی و کمی در پشت در
درپی تصویرِ کج ت در محل ماضی بی قَمر
به عقربی غمگین شباهت پیدا کردی
نیشی که از تودرهیچ کس پدید نمی آید
به تلخی الکل
و روزی که این روزها روزی توست
در شبی که از تلخی روزگارت
مژه های ما بعد از چشمک های استوار
در پایگاه نظامی پیش کش
و اگر بر گردی بهتر که باقی عمر
به وقفه های بی خودی برای خودت خامتر
توی گلوی خود
بازی که زلف خود را با ثقیل
در گود برداری به زمین زد
برای تجاوزازاحترام تو به گوش
فکرهای گلخانه ای در اتم
مهری که بر پیشانی تقدیرم
تصویر ماتم را در دید این جماعت حشری
شطرنجی کرد
خدا شیطان است
از هشت سرنیزه ی استوار بر تف
و کشتن تو را
که وظیفه ای شرعی است
از آوردن نیاز جنسی خود
چون پاسخی که تو به ریختن منی
خون ت را به روی زمین
تف بر تمام این کثافت کبود
ای کثافت چرکین
ای جن کافور بر کفر چهره ات
تف بر تو

از جایی بر آن کادر

روی سرم گفت ، از توی سرمای درون دست برده اند توی سرم و قرآن میخورد
آن روزِاول که تا آخرِآن روز، او ، آن بی روز بی قرآن هرچه می خورد ، نبود ، بالا می آورد.
دیوانی که از روی دیوار از نامعنای نافی که بربند مجنون میزد به خونی انفرادی گرفتارافتاده بود
اویی که گروه اش او را خورد ، خون بود که از جایی بر آن کادر خون بازی می کرد