و مرا به ناخن نجات…

و مرا به ناخن نجات و دندان بی لثه و آرواره ی بی بوسه و لب
به خارزار یهودیان میکشید 

تا براى او
و ريختن در دل ِاستخوانِ خام بارى
با هرسپیده دو بار ختنه ام کنند
و راست با جناق مرغ شکسته در گلو
تا پاسی از زوزه در پرتگاه مه زده ی آن گرگ باران دیده
از لخته های خون (باران به دهانش می بارد )
به ظلمت گورعافیتم لیز بخورد

که من سکه ی نو عروس پا به زاى که بودم
که تو را به عقد گه گاه حرام زاده ی  کافور نشانم
و از آن فاحشه ی در حجامت
کفرى به سقط جادويى کافراز طنين تو
او که با بغض شاشِ خویش نان بازوى چند ترازو
و در جیبهای مرده شور بى محل به پیش نماز محلل  استخاره میریخت
وبه دیدار رمز مرض از قند نهج البلاغه
و حد درتربیت ناموس مبتلا به علاج من بود
با ذبح اسلامى تو

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s