عـرفان جنگ

یک کرگدن در گروه کُـــر بود
او با دردی که در لگن داشت
هر روز درد میگرفت
و وقتی سر تمرین به اله کلنگی که خرطوم فیل میزد مابین دو سکوت ممتد یک مرتبه یاد عربده های مرده در جنگل دور می افتاد  جنگلى که یک پوست از قبایل جنوب قاره ی ناشناخته ی ـ گَـلَن گَـدَن ـ با یک زنگوله ی طلایی به شاخ اش
و از این به بعد به او نامی داد که نه کر بود و نه گردن
شده بود : کر کَس ِ زنگ ها
نامی که هر چند برایش طولانی تر از حد معمول بود اما کِرمی یا نهنگی گوش نواز در خود داشت که توی جنگل ما
بیشتر بچه کرگدن ها تنها به شاخ خود گرفتار اند و او به شاخ خورد ، وقتی به تیغ، اما مار
– آيا طوری انگار به درخت ها از شرٌ کَـنه ها و مگس –
هنوز به چند سالگی فکر نکرده بود که تنها شد . و پشه ها هر شب بی صدا تا صبح تشویقش میکردند و بعد با کلماتی که ناگهان با خوردن یک سبزه ی بنفش در لا بلای باقی چیزی که نجویده بود از گردن اش . درون گلوی او هیچ چیز جز گلوی خالی او نبود
اولین چیزی که آنجا به فکرش رسید ، افتاد ، خورد ، بلند شد و دور خودش گشت ! گردن اش با کمی حالت کج روی آب چشمه به سایه ی خودش که می لرزید ،بغض گلوی او به زمین ،او را اولین کرگدنی کرده بود که با ارتعاش ها روی پوست زمخت اش ، شاخ نمی گذاشت !!
گله ی گوزن ها که خود مانند جنگلی بودند از گلوى نه
اما شاخ با این شاخ و نه ، چه نفرتی مابین این دو در راه و آن گلو را ببند و بيراه به ذهن بی اندازه اش فهمیده شد
نسبت او که تنها یک کرکسِ بی کسِ از قلب زنگ ها و کرگدن ها بود از قلب یک زنگ وعرفان جنگ

و مرا به ناخن نجات…

و مرا به ناخن نجات و دندان بی لثه و آرواره ی بی بوسه و لب
به خارزار یهودیان میکشید 

تا براى او
و ريختن در دل ِاستخوانِ خام بارى
با هرسپیده دو بار ختنه ام کنند
و راست با جناق مرغ شکسته در گلو
تا پاسی از زوزه در پرتگاه مه زده ی آن گرگ باران دیده
از لخته های خون (باران به دهانش می بارد )
به ظلمت گورعافیتم لیز بخورد

که من سکه ی نو عروس پا به زاى که بودم
که تو را به عقد گه گاه حرام زاده ی  کافور نشانم
و از آن فاحشه ی در حجامت
کفرى به سقط جادويى کافراز طنين تو
او که با بغض شاشِ خویش نان بازوى چند ترازو
و در جیبهای مرده شور بى محل به پیش نماز محلل  استخاره میریخت
وبه دیدار رمز مرض از قند نهج البلاغه
و حد درتربیت ناموس مبتلا به علاج من بود
با ذبح اسلامى تو

تو، امضای آخر…

جای ماه روی پاهایم
روی ماسه ها
سه ماه و سه ماه
در نهر بی نهایت
و روی گردنم از رگ
جای سه انگشت ات
امضای سه راه از یک دست
به سه هزارو سه
مارِ بی سرو ته
روی مرکب
توی بغلم
با دست دیگر
امضای اخر
ماسه ها سه ماه از من سنگین تر

نیلوفر مفلوج…

ــ به شبهای روشن ــ

صبح
روشنای مشبک واژه ایست
که شب
خروس با خواب میبافد
خط می اندازد
بر گلوی حوصله آن که می خواند
ــ حالا حوا هوای
هرزگی دارد
از هوای هرزگی  حوا هنوزهم هیچ نمی داند
که از تردید نیمروز خواب واژه
گذشتیم 
گذاشتیم حوایی را هنوز که از بهشت نمی آید
شناسنامه ی خیال بر خود تپیده ی او
از بوی مرکب کدام کتاب عبوس؟
از آب کدام مرداب؟ 
ــ نیلوفر مفلوج

خدا خیال تمام دوزخیان در خون تپیده را
از خیال دوزخیان تمام خون روشن نمیکند

 خون را خدای خاموش درخیال خون 

و شبی تاریک
از شناسنامه خیال دوزخیان در خون می گذرد

فریب ما فریبمان به فریب ات داد
اما تو اما و نفرین ت
چو خیالی ست مشبک
در آن دم واپسین ات
آه ای روزهای روشن
پس از این دم
دمایی است مشبک
در شب

میگن رفتی…

میگن تو آدم نیستی
میــگن
خیلی چیزها میــــگن
میگم راست میگم
میگن تو آدم نیستی
میگن چیزی نگو اگر بگی آبروی ما
میگم اگر بذاری من برم
میگن اگه بری آبروی ما
میگم چی بگم
میگن رفتی
ِمیگن ظلمت از من
میگم من از ظلمت بدم نمیاد
چون یاد خودم میوفتم
میگن خدا نورِ
میگم من توی ظلمت اون و صدا
میگن صدات تا کجا
میگم لازم نیست  کدوم صدا
میگن تو تکلیفت روشنه
میگم شما
میگن  نه تو با خودت
کدوم شما
میگم صدای نورو مثلا ظلمت میشنوه
انگار صحرای کربلا توی مشتمِ
میگن این با خودش هم دشمنِ
میگم  تو سنگ کی و به سینه میزنی
میگن تو دست از سر خودت
میگم خدا مگه سنگِ
میگن نه ما سنگ پا رو زدیم به  سرت
میگم  نکنه سرت پاره سنگ
میگن نه ما دوست داریم ولی سر به سرت
میگم ما
میگن مگه قرار نشد حرفی نزنی
میگم از کدوم قرار حرف میزنی
میگن همین امروز یا فردا رفتی
میگم خوب همین الان چرا
میگن همین الان رفتی