برای گونه ها…

نیست میکنم تنم را  بی شک
و چه خالصانه اشک ها
بی هیچ چشمی و چشم داشتی
همه ی داشت خود را نثار گونه ها میکردند
هیچ ندیدم  و  بی پروای تر
تا صبح تا فردای صبح و صبح فرداهای بی در
بر کلون درشکه ی دردم بار ریختم
این چهار ستون چهل ساله…
آه  این ریشه ها در کدام سرزمین چه می گذرند
دویده و جویده
قادر به کنده شدن نیستم سرزمینم
دست به دامانم
پا به پیراهن و فولاد
سراب در سرابم و سرب در مثقالی چدن
دستار رنگ پریده ی ته نشین رخ باخته
ذهن رود در خانه ی عطش
وچهار رودخانه در شش جهت
پاره ء تنم آلیاژم یا کیستم 
راستی
کسوف است یا خسوف است
این تک نوازی سوت پنج پر

ــــــــــــــــــــــــــــــ

  گوش

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s