جای ماه تو روی ماه…

بعد از گذشت دقیقا سه سال
 از روزهای نوشتن یک سطر همین که از جایی که گذاشتی رفتن
 حالا به جای خالی این سطر بر میگردم و  امروز ازجای تو گفتن میترسم
 ـ ای ماه
 تو که هستی که جای تو را؟
 تو به جای تو رفتن و نرسیدن و جای  گم گشتن
 اگر شبیه دل من به دنباله ای که تو از جای پا ، هرجا که بی تو بودم
 بی تو گم گشته ام
 تو کجایی
 پاهای این کجاهای تو
ای خدای باورمن
 که جای کجایی
 یک قدم به همین جا که گفته بودم است !
 همین جای قدم های تو ای مه…
 که گفته است که من اخرین بازتاب سرابهای زمین ام
پا وا مکشیده ام من از رویای تو
 و پیشتر که از تو رویا هم …
 به همین نشان که پا میگذاری
 در چهار سوی مرزهای من تا فراسوهای تو  …..

 و دورترهای بهاری ، به گامهای روشن از شراره ها چه بی خبر ؟
 چه زبانه ای به شعله ی جانم
و  ترانه های اندوه را بی خبر
 کرانه  ها  و کرانه ها چون همین شاخه ی طوبا در آتش بیان
من غم  بی کران من از این کرانه  تو یی
 گردوی این یک شکستن  به چشم و دو ابرو قدم به قدم
 شکسته ام  و شکستن است که سنگ را مرجان دریاچه ها
 اگر تو را برده ام به فراسوی بی پناهگاهم نه برای اهریمن
 که نظرم را این منظره ی زیبا ورهایی و ترسیدن اهورایی ام به پریدن بی پر
 تو هم که مرا با یک حرف و همین یک قدم
به شکستن و دیدن  و به جای خودم نشاندن  و نی نوای کِی که بی تو من نپریدم .

پرسیدن از غیبت و عیب ها
 ای پا
من کی بپرم ؟

 روی ماه ات را به گونه هایم با گناه بوسیدم
که مبادا روزی از خواب شیرین این رویا بیدار شوم
 تو بر لبان من میسوختی اگر … بی تو خوابیدم
و با هم پریدن را اگر به این گناه نیرزید نلرزیدم
 خودم تو را درآغوش بوسه ها رها خواهم کرد
و با همین ماژیک طلایی جویندگان طلا در رودخانه های زلال
 و گامهای پریدن در پرتگاه رسیدن به آبشار
 به دستهایی که برایم
 دستهایی که به بودن و ربودن و گشودن
 همین و همان و همیشه
  بیا و به رویم
 صبورِ سیاهِ نوشتن به شعله ی مهلت این ساعت بمان
 بیا که کفر تمام زمین و زمانم اگر
 که به روی بودن و
 به بوفه ی خالی این روز گرفته از حذر
 به بامی که در انتهای سوانح
 و ناله های آخر تاروتم وتاریکیِ بی تاریخ
 ای خدای برهنه ی قرانی
و دیوان غیب دوانم
 تومصدرعاشق برهانی که با توهمان که همانی و
همای هوای مرا به من
 
 بیا که پریدن و دستی
 وگفتن و بودن و بوسیدن
 
 در نو نوشته ی افتادن هنگام رفتن یادم ازنقاشی وحلقه ی دود در نخ ِ پیوسته به سقوط …زیر سیگاری
 دلم ، تورا میخواهد و نقاشی
که اگربا همین یک قدم همه چیزنا تمام میشد
 میگفتم بیا که بر نداریم قدم از قدم
و برگردیم
 
 من عشق را به معشوقم تفاوتی نمی گذارم
 و اگر من فرق کنم
 همه ی جهان دگر گون میشود
به سپردن جان م تو بدان
 تو همیشه عاشقانه ای مختصر را رعایت کردی
 من تمام جهان  را  توانم  بی وقفه  کند  وقتی که از همین مختصرم !
 که تویی به سرچشمه ای که این چنین …
 فهمیدی چه گفتم
 مهدیار ….. !

 چه گونه بگویم با این تب عمیق
 یا مرده ای است یا دیوانه ای در زنجیر
 چه چاره ای است با او بودن و بی تو سرودن
 تو
 همین که گفتم را
 من تو را گفتم را
 به همه از تو گفتم را
 چه بگویم اگر به خودم
 که یک قدم با تو
 که چگونه به سویت را !!
 .
 .
 .
 خسته شدم دیـــــــــــگر
 از جنایت این راضی شدن به نبردن اخرینم قدم ….
 .
 به آخرین قطره ی این واپسین
 ای قطره چکان اگر
 مگر دیر می شود،  دیری است
 به جانی که با یک لبخند گرفتن اش راحت
 من را از ابتدای رویش صورت خواهد کَند.
 .
 من روانی ام در روز های آخر هر حادثه
 این که جوانیم را تو کردی
 بارانی ام را …چه کنم ؟
 جانی هم اگر بشوم بی چترچه کنم؟
از لحاظ مالی هم که دست خالی م باشد وعالی هم
 چه بهترکه با چنین حالی به دیارباقی ستودن ، نه  
 سر بسته بگویم لحظات پایانی اش که به شام آخر
 این بغض حرام را که با تو غریبم چه ها کنم
 
 
 
 و خودم تو را درآن گوشه تمام

شبیه آدمی که برای اولین بار پاشو گذاشت روی ماه جای پای تو هم هنوزهمین جاست روی من که تک و تنها دور خودم تو این اتاق میگردم
و بعد از گذشت دقیقا سه سال
جای ماه تو روی آفتاب

هوای تازه…

چاپ تنم روی بالشت
چه مرده ام بی تو
به جان دادن دراین ملافه ها
که به آخرین آگهی ِتازه
ترحیم ستاره ای دیگرند

ـ من یا دوباره ـ

ناب های رود روی آلوده ام را به هوای تازه
در نوای نهالان نشناخت
گلدان سفید بود
که گلهای بدون تورا آب داد
مهدیار

برای گونه ها…

نیست میکنم تنم را  بی شک
و چه خالصانه اشک ها
بی هیچ چشمی و چشم داشتی
همه ی داشت خود را نثار گونه ها میکردند
هیچ ندیدم  و  بی پروای تر
تا صبح تا فردای صبح و صبح فرداهای بی در
بر کلون درشکه ی دردم بار ریختم
این چهار ستون چهل ساله…
آه  این ریشه ها در کدام سرزمین چه می گذرند
دویده و جویده
قادر به کنده شدن نیستم سرزمینم
دست به دامانم
پا به پیراهن و فولاد
سراب در سرابم و سرب در مثقالی چدن
دستار رنگ پریده ی ته نشین رخ باخته
ذهن رود در خانه ی عطش
وچهار رودخانه در شش جهت
پاره ء تنم آلیاژم یا کیستم 
راستی
کسوف است یا خسوف است
این تک نوازی سوت پنج پر

ــــــــــــــــــــــــــــــ

  گوش