همین…

طاق اتاق را قاتق طاقت کن
پای دیوار را پاتوق حالت ، بنشین همینجا روی زمین
تا آینه چهره ات را مو به مو ببین
مطابقت کن

با جمع مکسر اشگ ما دو تا
تا همیشه روبروی هم ایم
همین

با واجبی جای قورباغه …

انگار چند سال
چند نفر از زیر لباس بهم نگاه میکردن
دیگه از زیر اجسام با جلوی لباس 
برام فرقی نمیکنه 

چشم هام به همه ی 
ورمی که از کارش 
به دنیام  ور رفته خیره مونده

با خودم به حرفی فکر میکنم که   
چیزی توی دستهام از دروغ سالیان 
اجسام و به آینه نزدیکتر کرده 
( از تصویر نقش مقابل به دور ) 

میگم با این تصادف
کی به راستم کرده 
عادت میکنه 
جای خالی این زخم  و
 نه با خودم و نه با تو( به همین استخوان )  ـ
 سراب محکم کرده

من به خودم نمیکنم عادت 
و شهرداری تمام فضای شهر و
به جای حباب با واجبی رو سفید کرده 

توی اتاق دور ملافه ها راه رفتن 
از کفشهای خیس 
تا ماشین ریش تراش 
به اندازه ی پوست گردو سبزِه 

نمیدونم غم غریزه است یا بیضه هام ورم کرده
نمیدونم توی میدان ارگ
مرگ سیری چنده

قورباغه ها توی آب به خواب میرن 
من روی آب انگار به شناور کولر شدم وصله 
توی گوش هام در جایی به اعماق گذشته 

چیزی که از قلاب به زمینه ی سقف چسبیده
در ساعت هشت
عبارت سال تحویلم به کثافت شما تحویل میده
در این عبارت 
با واجبی جای قورباغه