به بلخ خیالی از زمین…

با مشتی تف
ایستاده عمری در حرف های مفت ی که
او بر قفل میزد
من امروز برهمین دم بختـــم که عمری نشست
ثمر کند
امروز روشن است
دنیا شکست خورد
آهی که دانشگاه
سوراخ دربه آن سمت ٍطرف کند
 در خانه نشستم

حالا از وقتی که در پشت همین دری که
از دو طرف به هر ورد و کلید  میدهد دست
چه  خواهم کمتر از همه هستی

خانه هم بدهد
به این کاسه ی سر
که نه سنگین است نه سبک
وقتی که تو هستی

 به این شرط که هم بر می شود از شرق مدفنی
 که مرا درغریب این دست یکی تن
که به هم سازد پیوند در آغوش تو تا آخر هستی م

ای که گردنت را هست یک سر
به کوری تصویرم دیگر نه پیکری
به تنگ چشمی نظرکند هیچ اش
که این کمر را اگر باری شکستی
دیگر فقط بر مفصلی  تا میشود که بنگری

تو روی پل ها هستی 
ما که در ککمان هم کلک
اشک هم از پیاز زورقی به درازی کشتی است

زنگی را که دست مادر زد
دیگر به هیچ کس ندهد دست زنگ
برق از چراغ ولی 
جواب میرود 

واین پاگرد
از چسب آبکی تا کجا که بدوم
من لم میدهم
با جهان آخرمگر
نه دراین هستی
و کجای این جهان باید به چیزی از تنم
که وا مانده است دست بزنم

او من فرضی ست
که مرد محال است در
در این سطر اگر دست نزنی
درتمام زمین
نه درتمام زمین زنی
بَری از این همه کثیف
که درعالم

کجایی فقط
تا از جهان مرا
به بلخ خیالی از زمین
جمع کنی

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s