وقتی…

وقتی با خصوصی ت تودر خصم اند
می خواهند تو را عمومی کنند
و پوسیدن تو در زیر پوست ات را
از نگاه بیماری
برای پریدن اشک از صورت
به نقصی مبهم آشکارا
حال آنکه سلام ات
بیشتر از شعور تو کم کند
از نیست تو برای هرکسی
که از تقسیم
تو برای خودش
به مردگان هم نا مردی
به مرده شوی زندگی ات
از جزری که ماه را به سطح دریا نزدیک تر
چرا حذرکند
من از وقتی بر ظلمت خویش
در چشم خویشانم
از روشنایی تو
یک مشعل از گورم
با داسی از زمین
سوختن را
چگونه چشم برقفا دوختم
لباسی که بر تن برهنه ی من گریه می کند
برای تو در ظلمت پوسخند خواهد زد
که افق
ناشی از فقدان هر اثری ست که خط در وجودم
غروبی که در فروغ تو می مُرد
من بودم
اشراق میشکند در بوی گند بدنم
ماهی که درنیست کجا ی زمین
و مایی که از همان جای محاق است
مفقودم از اثرت را با هر منی که آمد و نشد
نیامد و نشود و نشد که بماند
میشود از دور فقط دستی بر تصویر سیاه اش
در آب بی حباب زد
و رویی که سیاهتر از تلخی انتظارش چون کف دریا پدید
روزی از روی کاملا گریان ت می چرخید

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s