این شعر انتها ندارد…

این شعر انتها ندارد
منتها من دیگر چیزی جز
برای داشتن هیچ چیز دیگر
تا چیزهای بی آغاز وانجام م را برای همیشه تمام کنم

پس قبل از هر  چیز
بهتر است روی تختی که نشستم  خودم را برای همیشه
با همین مداد ب هلاکت رسانم

سر این بیداری  را
با سنگ می زدند

من از لای مرده شورها مرگ را چگونه
از شعری که خرش تا جن پیاده رفت
یا از دعای مکارم
ایام را به کام ات

تکلیف ما روی همین کاغذ مچاله روشن
مگر چه میتوان نوشت دراین دایره
    
روزی موی روی سرم بلند
با مورچگان بروی آینه سلام خواهد کرد
از خواب در به درم بگویم برایت
 یا تو به خواب من

جایی که دستم را با کمی معاینه روشن
روی آب را هم دیگر با آبله ببرند

و شمعی که برای همیشه
با سیاه تر از فلق نشست
سرانجام پروانه را به این کتاب
از مکان کتابت روزگارم به کِرم ابریشم خبر خواهد داد

ابر که باشی
 با خوردن آبی
که زندگی را برایت گِل
چگونه با سوختن درآتشی که از یخچال فیلور

من فریاد زدم نه
او فریاد میزد که منم
 شمعی که از مزار
یکبارِ چو ماه برای  خاطرجمع
باران گرفت برای همیشه
آب ها ، آهن را از آدم گرفتند
هر چه باشد
 گور را نمیشود با همان یک مورچه
به خاطر فرد پراکند
تار موی ریخته را هم دیگر برای چه

به آبروی همین کاغذ مچاله قسم
از مورچه روی وی به  آینه در شبی نوشت
 از گوری که   مو را هم از ماست    می خواهد
کِش را چگونه میتوان نوشت
با چشم

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s