او…

او سطحی از موی رگ ِسنگین سرسبزی است
.که  ازنقشهای کبود سنگ گرانیت غمگین است 

 او ایستاده درداس های سمی رسمی
با پایان نامریی یک زیر دریایی غریب
در مرز آب های معلق نا ممکن
.یک کشتی دوید

.او با لباسهای پارویی یک قایق چوبی در خشکی غمگین است

او در موج های خیالی یک استخر
 با لباس آموزش جنازهای برهنه ی شنا
در اسمان یک چاله آب دوید

از بدنم …

از بدنم به بعد
از بدن ها به بدنم
میگردم

رخت خواب
توی تنها
دنبال نیستم

خود را  به خودم
به همین بدنی که بر دهن
و نخوابیدن بعد
و کشیدنم

تا خودم نشوم
تا کجا من جدا بشوم

 این  کرکس نازک
به طناب کرگدن
از گوش و گردنم
سوزن به نخ هوا دوخت
او با میخ  ته گرد هم
  از سوراخ لوزیِ تو و طویله ات
بر دروازه های درز پرچم ام
باران دهان و بغض از تف معکوس

پلاک…

پلاکم دوازدهِ شده
و چند بارشده
تا  شش صد و چندی
شصت و چندباردیگه
به همین پلاک توی عکس
که عوض نشده  بر گردی
 
من برام  چه فرق میکنه
به شهری که تمام درهاش
از دری به در بعدی عوض میشه باز نگردی
یا ازمیدان اعدام با طناب تا شهر کتاب 
چند کشیش پیاده به اعترافت 
گوش میده 

با خورشیدی که در دستم نیست 
و شمشیری که در تنهایی م 
از نصف نهار و ساز دهنی صیقل میشه
به دمی که از وسط ش در دهان 
به دونصف 

من به گونه های مترسکی 
که تو از توی گوش اش با  
آتشی که  از زیرخاکستر
نگاه کردی چوب پنبه فرو کردم
 
و ماهی که
در میان آسمان
واستخوانی که در انتهای چاه
به گٍردی میزی که ازستارگان به بهار سوخته
در گِل

او صورت جواب و با دستمال کاغذی
به صورت سوال خودش

ما باید به جایمان
به یتیمی برگردیم که با مصرف تمام آه در خیابان
به حمام جهان
به آینه
از دیده ی خود به گونه ی مرده شورها 
دستی بریم 

چیزی که از ماه افلاک را به ستاره دامن زد
کدام کتاب آسمانی بود؟

انسان
چیزی که نیم خیزدره ها درنشیبوار
از پیشانی او تا فلق
به خشکی لب هام
آبی خواهد داد

خورشیدی  که از اقسام غلاف به روی سنگها
به هر تصمیم دیگه نظر دوخته 
سنگینی  روحِ 

از چشم های دوخته ی من به غلاف
از پنج و چهار دقیقه ی بامداد در چمنزار
از درکِ  به دَرَک رفته ی تو به دَرَک
جز چند شماره که از یادداشت
به گورت 

به درهای ادراک مرده ای
که از ادای مردگان برای مترسک 
به زندگی اش با امراض توعادت داشت
تف ریخته 

امتداد هزار و چهار صدو  چندی که
از زنده به گور شدن برای همیشه
به ممیزی ببری
دریاست که
من و د
ر واگن  قطار سوار نمی کنه

ریلی 
که میان این صفر و دو یک
و شماره ای که تا شماره ی بعدی  چند ثانیه
و یک صد و یازدهمین عدد
یا ابد

آری سگ را می توان  با سگ خورد
اگر این برادر هم مثل پستان داشت 
با شترهم شیره

خودکاری که جز جن و لجن
به کشتن من در کتاب خدا افتاد
و قرنی قراعت متنی که با امرهیجانی
از خداوندی که برای نوشتن او
به نوزادی که برای همیشه
به شماره ی بعد رفت
از پستان مادر بعدی
و بًعد بعدی بی مادری
زنده به گور نفرت بعد
به شدت خودکار

تا آن…

تا آن جا که میتوانی دور شو تا از نظر ناپدید شوم
و پیش از آنکه بیایی به سمتی که گم کنی راهم
پشیمان میشوی اگر فراموشم کنی
و باز میگردی اگرگمان کنی که من بودم
که بازگشت اوبه سوی نور است
من کبودتر از
انا لله و انا علیه راجعونم