روزها…

ازحوالی غریب می خواندی
آواز او که جنین نامريی خود را بود
و سوختی با سوغاتی تبعید
ز دامن دودی گل ها خواب را در دستی ت که خالی مانده است
شب را به چوب های کبریت میبندی
بر دشت های سپید سکوت در غروب
تا نیمه های راه گورخریت دروغ را تا کجا می بندی

  با او که گرمی باروت از مرگ زردهای خوراک
تربت قبله ی این کور خواهد بود
امشب او را نهان خواهد زیست تا بعد – با سنگ های دریغ
آبروی یخهای کفن پوش را در ابرها بدمد

از قله های سقوط
گفتند :
او کسی چون خون بسته ی لخت لخت
تا مگر روزی از آلت چروکیده ی این قندیل خروج کند

ای قندیل
ای دراز مدور آه
ای آب دارد عام

تا چند قطره ی دیگر یکی از شنوندگان عزیز چون رود در مستراح خواهد گریست

کاری که تا سالیان دراز هر روز با نحوی
به بی معلق این سرشناس صاحب مرده خواهد گفت از خاطرات آن
با هر زن زنده ی لخت
که منظور همان مرد مرده ی زنگی است

و این شور بخت بی پرده ی تلخ بوی
  که منظورهمان بیوه ی دی ماه را که لال
و با تمام مرده های چرکین اش
از تناسب تخمهای تو با قندیل ، یا همان خون بسته ی لخت لخت
از لای مهره های پات تا قحطی و دستمال های کاغذی و دستگیرهای در
یک نفر نیست

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s