روزها…

ازحوالی غریب می خواندی
آواز او که جنین نامريی خود را بود
و سوختی با سوغاتی تبعید
ز دامن دودی گل ها خواب را در دستی ت که خالی مانده است
شب را به چوب های کبریت میبندی
بر دشت های سپید سکوت در غروب
تا نیمه های راه گورخریت دروغ را تا کجا می بندی

  با او که گرمی باروت از مرگ زردهای خوراک
تربت قبله ی این کور خواهد بود
امشب او را نهان خواهد زیست تا بعد – با سنگ های دریغ
آبروی یخهای کفن پوش را در ابرها بدمد

از قله های سقوط
گفتند :
او کسی چون خون بسته ی لخت لخت
تا مگر روزی از آلت چروکیده ی این قندیل خروج کند

ای قندیل
ای دراز مدور آه
ای آب دارد عام

تا چند قطره ی دیگر یکی از شنوندگان عزیز چون رود در مستراح خواهد گریست

کاری که تا سالیان دراز هر روز با نحوی
به بی معلق این سرشناس صاحب مرده خواهد گفت از خاطرات آن
با هر زن زنده ی لخت
که منظور همان مرد مرده ی زنگی است

و این شور بخت بی پرده ی تلخ بوی
  که منظورهمان بیوه ی دی ماه را که لال
و با تمام مرده های چرکین اش
از تناسب تخمهای تو با قندیل ، یا همان خون بسته ی لخت لخت
از لای مهره های پات تا قحطی و دستمال های کاغذی و دستگیرهای در
یک نفر نیست

از دم درخت…

کو سه
کوسه ماهی گرسنه
کو قرص نان این سفره ی ماه گرفته
کدام خورشید
کدام مرهم برهنه
در روز زخم های جاودان
بگرد بر درد آرواره ی آهوان مرده بر دهان
کو سِحر
کوسه ماهی گرسنه
بگَرد
بر گِرد شکار
ای واجب طعمه ی مچاله رویای کابوس مدت
این که کوتاه مکانِ معلق ممکن بیم ناک یگانه 

بی گانه باکین است
این نیم اشاره که
نا محال وی
دیگر نیست نگه دار خداش
بی نیمِ دیگر
یک درخت فقط که
دم از  غم تبر میزد
که بی غم از خبر داشت
بیشتر از تب اش
فقط داس

گوژپشت…

تو چه گویی
می گفت من گفتم
که پس ندادی
که میدونستی
کجا رفتی
میدونستم جواب نمیده
من نگفته بودم
ولی نمی تونستم بگم نه گفتم
دوباره می گیرم
ـ خوب چی؟
بدون اینکه چیزی بدونی
پست چی احضاریه و میده دست ات
ول میکنی
فرمان نمیده میری ته دره
و سپس ته نشینی از چایی اگر ببینی
کوری اگر از ما بهترون پیش کش
اعظم که زیر لاستیک ها ست
تو سالهاست که پلاستیک ها رو باد میکنی
می گی حیف به این اسب مرده چرا نگاه کنم
که توی دشت یالهاش بالشت هاست
اون سال فکر میکردم
گویی جلوی گرگ باشم
گوش بر پشتم کرده باشه و دست اش و بده
اون سوار اسب میخنده
دست اش به دست گرمی
مرگ و در دستشویی می کنده
انقدر میخ روی هم رنده شده بود که
بنده نه نمی تونم درست
خنده کدومه
داخل گیومه
هم می زنی اتویوس مستقیم و که ته نشین شده
فرمان وی ته دره ایست که
و خونی میشه لباس ده که بشه
ما اون سال سه بار
اسباب کشی کردیم
گفتم اینجا کجاست
جواب نداد که نداد
به بند قرنطینه نصفه نیمه
با خودم فکر کردم
عطار نی شابوری در جوی آب
و به سوالاتی که بی ریخت عشق اش به لجن کشیده
نخ جواب در دستم معنا نداشت دار
با لا با افتاد لایی
اما لالا یی نه نداد
از دست چپم
مداد شمعی سیاه در باد بود
خالی توی توخالی بود
شکست نوک هار جواب ناگهان
پوچ
اون با سوال گفتگو نداشت و
می تونست اینبار
روی نوک زبان تو ته دهان دره ی گس م زهر خط لب ماری جوانا باشه
اعلام هشت اعلامیه
ده فرمان
و ول میکنی
زهر مار ولش نمی کنه
روی ماسه

آه م شعر…

آه م  آه است همیشه
پشت و رویم بوف است ، روی بوم
پشتم آهوان بسیار
هالوی خار زارم به روی دیگر کابوس
به ماه کٌن
به درآیا بُرد او
بدر نَبرد جانِ آیایم
بر پسر نوح
که کَس به پی کجا ز تنگی کافور
نور پیراهنم نبرد
ز کشتی ِ بر کوه
آه چه خالی ام در این سه گوش
نًه ماه مانده است
در این چاه به خیالم
بر این چهار پایه چرام است
پایم های بی پایان در
راه چشمه های همیشه جوشانم
و سر از بیرون
ز که آفتانم
بر آستانِ هار