نفرین بر تو…

نفرین  بر تو  که باد
احتضارسفید جسمت را هم برده است
و ماه را در همان ظلمات ازحفره های سیاهی در بالاو برابرت آویختند
ای تاول !
کرم ها هر جوانه ی تازه را از رگی به ریشه وخاک و چاه و گودال میکشید
گاه مدآم با ماه و مد دریا 
گاه با جزر و جیوه و دماغ که بود 
رفته ای
و درخت انجیر جغد نشین
جمله جمله از آستین و یقه و پیرهنم
بیرون می آمد ادامه میافت و
بر گ های لخته ی زرد اش را در جیب هایم میریخت
ناسزا  میداد وگاه و می رفت و بعد
 تا کف این آینه ی
رو به سقف شش جهت
چه بازی مسخره ایست این؟
بر آتش  سوزان  و خاک سردش نگاه کردن و حافظه ی علف
از نشخوارکردن گور  و  گور پی !
پی …بردن
حال  آن که نه سنگها گیاه نه زاویه ها تنگ
نه گرسنگی سنگ خارا را درمعده ی خالی
شکست
و در پدیده ی جاذبه به هوا بر خواست    عجز
که تو
ازبرهنه ی مرتاض ی
و از مردار مرداد و شهریور
همین دیروز بود انگار!  اینجا
ناگهان نگاهت گر  میگرفت
و پرزها به خوردت میرفت 
سپس  بسیار به سیاره میرسیدی از راه
گلوی بریده می خواستی و  پاسی از گاو بریده را
از جنسیت را چشم و هر گوش را بعد از مرگ به زبان مرگ و هرآ نچه چندش ست و بس… اکنون کجایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

گـوش

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s