خوشبختی…

خوشبختی بدبختیه بــل قوه است
توده ای که سرانجام سر باز می کند
فعلی که می افتد
جامی که سر می کشی
ته می گیرد   نه؟
نه ! با انکه من نبود با دست خط من نوشت سرما
تخت و شصت سال تمام می نشست
کدام شک ؟
بس که سرما زد و برنداشت
تنها کاشت هر چه داشت داشت کرم می گذاشت
در تا سیاهی چشم
شبی که قرص خواب را جای ماه می گرفت شبکیه ات و می رفت پشت ابر
بعد چند دقیقه بعد
قایقی که با جوانه ها به اب داده بود از گِل می گرفت پلک ات
نمی گذاشت اشک
کجا گرفت که رفت
یکجا نشست
دو پا داشت هشت پا که نداشت بدود
همیشه می گفت باد آ باد
و مثل یک دستگاه چراغ قوه ی تمام قد در آینه
یک جلد اتاق تازیک در کوچه ی بی انتها روی سقف
چند  لکه ی کم رنگ روی دیوار راه میرفت  و عنکبوت آن بیوه ی بی باک می گفت
پسرم برایت کمی تار آورده ام
من می تنم تو هم تا دم  در
دِ بزن

ـــــــــــــــــــــــ

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s