انگار لبهای آخرین…

انگار لبهای آخرین زالو آب رگم را به حرف می کشید
و ترانه ی من کلمه کلمه به خون بدل می شد
انگار شکلی از کلام الکن من در آب دهانم تب می کرد
صدای خمیازه ی هشت پا وبوس تنگ بیمارش
حدود ساعت شش عصر به بعد
بر دستمال جیبی کافکا حک می شد
و پهنای ریشهای گیل گمش
در ساعاتی که بوی سیر از گیجگاه لغات می آمد مقعد اعصاب را مسواک می کشید ،
اسفنج میشود قواص
و فقرات عقیق اش بر منقار لعابی قاجار
چشم و چراغ تاج را چپ می کرد
و حرم سرا از چشمان سربازی پر شد
که استکان عینکش نستعلیق و
مجازش شکسته و ابروان کمر باریکش
در مدرسه ی موشها سنگسار شد.

ــــــــــــــــــ

گوش

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s