دست خودم نیست…

دست خودم نیست بی کسی
دست خطر است ــ بی کس
اما دستم در آن
که تو هستی
تو که هستی مگر
که اگر جزمن
چه کسی جز تو ندارد
این همه بی من از بخت بدم با خبر
از تو ندارم من که درس عبرتی برایم
که میدری گوشی از برای من
که فغانم نشنیده ای
من صدایت را ندارم و
دیگر آن که عامیانه ای است
و حالا ابن من برای
و طن ات زنگ می زند
جای انگشتم  و جای لبم  بی لبخند
و بر پای م شماره ای را بزمین
بی تو پولی برای خرید پاپوشی
تا به جهنم به پایم  تن کنم
و به هوا بیندازم کلاهی
که از دست رفتم
و بگریم برای همیشه از دوری ات
تو کسی که به این آخرین درهستی
ختم
من نیستم در هچل هفتی که
و چهل ، سال و سه  ، ماه بر دریچه ای
که چه است در چدنم
یک بارهم که نمیروی به بهشت
بیا به سرم
قبل از آنکه بمیرم
در این جهنم دره ی بی علف
گفتم اگر کسی جز خودت
یا نه اگر با کسی جز من در این زنندگی
که سیاه شده است
به سعی من و خطای شما
سپید است برایم
این شب
باید خودم را به دری بزنم
و بگریم و بگریم

من در خطر است و
تو در خطری هستی
من بی خطرم

دستی زد بر پشتم
و کسی به صف ات نیست دیگر
پس دری است در این حرف
که باز است به روی هستی م
نه به روی تو
که نه شبیه من هستی
و درهستیم را بستی
که دَرک بسته ی هستیم
و بر دوشم از زمین
تنها گاو آهنی است که تو
بر دوشم

و آنروز برایم با یک دست
نه بستنی خریدی
نه عسل که در زهرماتم من
هلال ماهی می تابد برجان و جهانم
به رویایی که مانده است در خیالم
من رفتم
ودر انتهای ان دو خط
که گفتی
حرام شدم من بر
کت و شلوار  کفنم که کرواتی است
دیگر راضی نمیشوم از این مرگ
نه من راضی نمی شوم دیگر
که برایم
خطی از آتش  ونیستی در خودکار آبی ست
می نویسم که نگویی ننوشت و رفت
که گویی نوشت و نرفت
نشسته ام اینجا و بس تنیدم حرف
دیگر به آب دهید اش
تا سیراب شوم از من
مه دیار ش باد است و بر باد بدهیدم
که نبَرد رشک از برای چیزی صورتی من
از پشت ام شانه بر
شوره میزد این جهان ِ غریب
در این جنگل ها
از آزادی سایه ها بر پشتم شاخ و برگی ست حالا
و پیاله اشکم  به رود ریخت و درخت
یک روز
شانه ای در دست تو بود
که بر سر کشید  ناشیانه و
خاکستر شد
من که پیاده روی فراموشی میروم
دیدی بی پا
چگونه گز کرد
تا اگر به فلک روزی رسید
این چپ دست بی سرو پا
دست خطی از خود بنویسم
بر آتش زرد
تا روزی درآخر جهنم
بخوانی از هیچی که برای خودم ساخته بودم

اکنون که نیستی در
بر جای خالی ات

یک نفر
جز تو

از من
بی خبر

پس من در خطر است
گور خر ی که بیرون از هم بود
یک جسد  روزی برویم دراز به دراز
وبیرون گذاشتم
دردی از یک نفر
در راستی ام
از ده  مست
در من خلقی کج  است و
دستم  بر سینه  یک نفس
بالا کشیدم من  سر کشم در ته سوزن
دونده نیستم به دویدن و راه میروم در راهرویی
که همیشه خالی است
که زودتر از همه
بخورم به دیواری  که دیر به دیر از
دروغ های صادقانه ی ادمی ساختم
جهان کودکیم
و به هوا کشید قد کوتاهم از ته کف گیر
گفتند به روی دوش تو ان جا
مکانی است امن برای من
هرچند که نخواهی
که شنیدم
که در تو آیا نمی توانی
به من که در مکانی نا امن است
انتهای لامکانی را در باد
و درکم به هستی را
از کاستی ات  به اضلاع خاکستری
نروم و نیامد ی به سختی
این را من گفتم که
هر دو پایم که بردوش تو
که چون  گلی بر آن
نشسته بودم
چید دوش از باغ بی کسی
و باغبان  روز
شب شد
و این لحظه به هر نفس آهی و دمی
آری این خانه در سیاهی است
و من وحشت زده ام
تا نگران رسیدن یک گور ایل
که ببرد دانه ی انگوری که
باشد که ما زنده نمانیم چون سگی ولگرد
در این مرگ زندگانی  است
و من همه کرکسی که
می هراسم از عاقبتم
که راه میدهد
در سالهای پر شور جوانی
اکنون در ین شب سیاه
به دست که
می رسانی ام آخر

کجا …

کجا برم امروز
حالا که جایی ندارم
فکر می کنم دیروز رفتم
جایی که امروز دلم می خواست
پس همین جا که نشستنم
مانعی نداره پاشم و بشینم
اما چون فردا هم مجبورم از همین فکرها بکنم
ماندن در همین جا
واون جایی
فکر نمیکنم که نداشتم و جایی پیدا نمیکنم
که هم بخوام هم بتونم
این جا همین جا در همین حالت مرگ که بین ماست
و این وسایلم ریختند برای رفاه
این موکه میآیی نمی رود
فقط مرده ها هم
چه مرده چه نمرده ام
میسوزه گلوم گاهی بس که چیزی نگفتم
و گوشهام میگیره از تنهایی
کر شدم یا صدا یی میشنوم
چیزی که شنیدم را باور کنم
حقیقت نداشت از زبانم کرکسی
کسی را نداشت
زبانم لال هم

فوت کرد…

فوت کرد
و دود رفت از شمع در چشم
سپس با دشنه ای
پنجاه و دو در صد از تولدش را برید
و از جوانب اش که هنوز متصل بود
چند در صد از وفات اش
در فاتحه باقی ماند

گره خورده بود…

گره خورده بود به دایره ای که درخیابان فرعی 
تا به آینه ای که دربرداشت
دست می زد 
میریخت فرو دیواری که دربست 
هر گوشه ای که می نشست
زلالی خاری بر خشکیده بود
و زردی موکت ها
می ریخت

میخ های فولادی
بردفتر آبی
وهم در مانده بود
کلمات
ساکنین درغبار خود 
می خورد به نقطه ای که  
هیچ صدایی نمیرسید 

واین در وقوع ریسمان عام
که اکنون
به  آخرین کلماتی
نگاه کن که تو
پاک میکنی