سفیدی چشم خویش را…

سفیدی چشم خویش را به در می دوخت
که می افتاد با سایه اش پای این دیوار
پای این دیوار افتاده بود
رنگ نم دار ِزردگچ دیوار
و رد شکافی که تا بالای سرش روی سقف اتاق
پس به این سکوت محض از رخساره اش رنگ در میرفت
و بی او که احدی نداشت حد او
که سنگی نداشت
مُفت درونم انداخت
از پشت هیچ
صدای پای کرمی روی شانه ام زد
پرتگاهی مرده خیز بود که کنارم می نشست
تبارم را فراموش کرده بودم
و از ناسوت رگی باز
به برهوت بره ای باز میگشتم و
ساعت های سال
ساکت و لا صدا روی شکاف شکلی می ماندم