سیاهی…

سیاهی لشکری است در پشت دروازه های سوخته
و من استخوانی که سالهاست فوت میکند
پشت پیراهن سیاهی که پشت دروازه ی شهر پوشیدم
دود از کنده ای برخواست که تیغ بود
من از روح می روم
از روز هم رفتم
که غلاف کرد
شمشیر پلاستیکی اش را در روده هایم
و رودابه را
در آب روان رودم
درید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s