و دیگر باز نگردید…

و دیگر باز نگردید تا برای بار آخر بخندید
و نکنید ها روی آفتاب
را ببندید
تا پا روی پشت سرتان نگذارد
کفش پاره
که در این پا ندارد از او
که پرت کند توپ
توی آینه ای که نیم رخ ات در آن تمام
بروی که بروی به دری
که بروی هیچ  کس بسته  نیست
تا باد کنک را به خودش جا کند
    وباد بریزد باز روی زمین
که قرار نیست بکنی از او فرار
و نقطه ای از گوهر ناچیز کسی
به عرصه ی به اصطلاح  لعنت ابدی گذاری
جزای بعید ما
بعد قفسی
  و جوهر هر که دراو سوخت سرمای تموز
که او چون چوبه ی کبریت بود
گوگرد سرمیکشید برسطح خیابان 
او تا ته سیگار مانده بود
مشتی خاکستر بی جواب
نه هیچ  که دل اش بود خوش به قدر دانه ی عدسی
و بدرود گفت به صورتی که 
دل ما از او چو رود
  خشکیده بود

برود خسی که در آتش زیر پا نفسی گذارد

که کند شعله ی ما را
اگر آتش  وی نرسید

و بدرود گفت
خاموشٍ موج
به فانوس دریایی خود
سوخت طاعون گرمای او
به اعماق اقیانوس
در قفسی

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s