گرم بود و نبود…

گرم بود و نبود
گور اروند رود و کبود
این پوست پرستو زیر پتو
گهواره ی عمود در کون کدو
یا گرگ  فاخته ای است در یادبود گلو
از بنای بنیاد بی یاد بود
بردن از یاد مرا از تو فراموش
پوست گردوی لباس عروس

خالی خیالی بر پوست…

خالی خیالی برسواحل پوست پوسید
وگـنجی گندید درغارنصف النهارعاج واژدها
برعرشه های کشتی ت
ای دوست ای شاه باد باکره برباروی دو بلوط
ای ناخدای  دو قطب نما دربازی دُوز و لوبیا
روزی به ستاره قطبی
استوای لنگر را
.خواهی باخت

شبی است درخون…

شبی است در خون
که نگریستن به چراغ قامت داشت
و از گریستنِ گِل می سوخت گلو
وباد خزان دردودمان سیاه
رونق گرفت
 نه پوست به استخوان عاج می چسبید
نه خراش از خرطوم.

همه چیز رو به راه بود…

همه چیز رو به راه بود ما مسافری نداشتیم که چشم بدوزیم به صدای مشتی که پیوسته می کوبید به در همسایه ، که می توانست نشانی ما را امده باشد تا به دری که تنها یک در با ما فاصله داشت …
من بارها شماره ی پلاک پله های خانه را چک کرده بودم و حتی یک بار با حروف زیرش دوباره نوشتم و یک پارچه هم زدم تا اگر کسی را با این مشخصات و در این نشانی گم کرده اید او همین جا منتظر شما ست نگران باشید … چه کسی به در می کوبد با… من دیگر اینبار چون نیست چه روزهایی که انتظار نکشیده بودم چه اکنون همه در انتظار ورود من به خیابان هستند دیگر باید با شما خداحافظی کنم دیوار های عزیز من … بهتر است از هم جدا شویم ….

این ها را از دیوار ها بیرون رفت و دیوار ها پشت سرش باز شد ، آنجا مقعر بود و اینجا محدب و او مابین این دو به در میکوفت.