سینه خیز تا کاسه ی توالت…

شانزده  هفده هجده نوزده  سالم بیشتر نبود … مدت زمان زیادی نمی شد از وقتی که خودم و شناخته بودم و با دنیای پیرامونم غرییه تر از قبل و آشنا تر از بعداش… که ناگهان در سکوت فرو رفته بودم تقریبا

نمیدانستم هیچ وقت که چه باید بگویم و حتی برایم بسیار دشوار بود تکلم و کشیدن صدا  و همیشه با شنیدن صدای خود جا میخوردم و هراسانم میکرد .اگر از دیوار صدا در می امد من هم شاید عکس العملی احمقانه

بروز میدادم و یک سطر شعر در ارتباط یا بی ارتباط یا در تضاد با آن می خواندم … و این حالت تا جایی در من شدت گرفت ( کاملا غیر ارادی و دردآور که رگه هایی از ان هنوز هم گاهی خودی نشان میدهد ) که

گاهی نمیتوانستم حتی اگر می خواستم حرف بزنم البته به نظر خودم و احساس از الکن شدن لکنت انگار با زبانم و به آن بسته شده بود

در تابستان همان سال کذایی بود که اتفاقی رخ داده بود که هنوز هم در حال رخ دادن است و رخ دهدم در من در مه در این جا که انجا نیست تا من نباشم

آری کلمات  و جادوی شعر و سحر بود انگار  کاشفان فروتن شوکران را میخواند صدا یی رسا  گیرا با حساب فراد و فروز امواج دریا کتاب همراه با مستی و برای اولین بار و بدون آگاهی از اتفاقی که قرار بود برای من بیافتد گوش دادم

آن روزها تصور میکردم شعر ها ی لورکا باشد

اولین بار بود که شعر را گوش فرا میدادم

و بی دفاع در برابرم و در معرض اش خود را این گونه بی دفاع بی حمله بی دست و بی پا بی سر بی صاحب میبافتم

ـ خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش بیچاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه نیز نگذشته است … طوفان خنده ها … من درد در رگانم حسرت …

که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد …

آن روز از شدت حال بدی که پیدا کرده بودم در خودم و از غصه تا کاسه ی توالت آن ویلای ساحلی داغ تا کاسه ی توالت سینه خیز رفتم و هر چه زندگی کرده بودم را تا آن لحظه با لا آوردم

شاملو همان سال فوت کرده بود

و تنها یک بار دیگر بود که به خوابم آمد

در آتاق کار شاملو بودیم من در کنار پنجره ایستاده بودم

عکسهایی از فروغ و اخوان را روی کتابخنه به یاد دارم

و با درد وحشتناکی که در مقعدم احساس میکردم

از خواب بیدار شده و ناله میکردم تا ساعتی بعد از آن

شاملو دستانم را از پشت محکم گرفته بود

و در حالی که این شعر را در گوشم زمزمه و من را میکرد میخواند:

آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست …

و خنکای مرحمی بر شعله ی زخمی ..

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s