درباره ی

امروز یا دیروز
اینجا نوشتم که
امروز یا فردا
اینجا می نویسم

که آنجا نوشتم
امروز یا دیروز


تا آنجا که حافظه ام یاری میکند این وبلاگ را باید در اوایل سال ۲۰۱۲-۱۳۹۱ راه انداخته باشم

و بالاخره امروز موفق شدم برای یک سال این جا را بصورت کامل و به صورت وب سایتی گسترش دهم در تاریخ امروز ۱۵ خرداد ۹۶.

3 نظر برای “درباره ی

    • در شب های روشن امیدوار کسی نبود که با پنجره ی چوبی زرد رنگ آن ساختمان قدیمی الفت و دوستی داشت ، معرفت داشت ، کمی کلمه ی معرفت مثل من غلط انداز است ، داستایوفسکی را که می خواندم که خاطرات خانه ی اموات را از زمان طولانی گرفتار گشتن در زندان های وحشت ناک سیبری نوشته انگار تبعیدی بوده است و تبعید و زندان مفاهیمی که حالی چطور بگویم غریب و تب دار را تداعی ومتبادر دارند همواره در درون خود ، برادران کارا مازوف را کامل تر خواندم یعنی خانه اموات حالا حالی به من دست داده که به اینجا می افتم ، اینبار دیگر که کتاب دومی است که از داستایوفسکی مطالعه میکنم اما هرگز حتی از یک کلمه اش و اینکه کلا داستان این رمان طولانی چیست متوجه نشدم ، درست به خاطرم مانده که با علم کامل به اینکه هیچ چیز از داستان را نفهمیدم و حتی به یادم نمانده است ادامه میدهم ، رسیده بودم به اواسط رمان ، نیمی از راه سخت را طی کرده بودم و از بس هر شب برای خواندن ادامه رمان برگشته بودم و نیمی از آنچه تا آن شب مطالعه کرده بودم را مرور میکردم که یادم بیاید داستان چه بود خسته شده بودم ، حدودا بیست و دو سالم بود نهایتا حافظه ام کلا خوب کار میکرد بغیر از اینجا ،دیگر فقط می خواندم که این جبر را که محکومم کرده بی هیچ لذتی این کار را انجام دهم به اتمام برسانم ، مدت زمان زیادی طول کشیده بود که کتاب را مثل ایینه ی دق کنار تخت خواب میدیدم ، حالم را بهم میزد ،به هر حال برای من که دل و دماغم کمی غمگین میزد کمی کتاب قطوری بود و راستش همچنان هست اما حالا دیگر خودم را از این کلفتی و بند ها آزاد کرده ام ، باری ، در عین حال به من نیرویی مثبت و کار آمد میداد ، وظیفه ای که سرنوشت من بودو هویتی که مورد علاقه و توجه من بود ، من می خواستم بدانم و بخوانم و بفهمم ، نوشتن، تحلیل کردن یا تحلیل رفتن ، می خواستم پا یم را جای پای نویسنده بگذارم ، … بگذریم ، می خواستم چیزی از خودم باقی بگذارم که بماند و کسی بعدها آن را بخواند ، میخواستم خلاق باشم و این ارزش عذاب این وضع را که خود خواسته و با حال و جالب می پنداشتم را پاسداری کنم ، و در ادامه اینکه
      کمی هم عادت کرده بودم خودم را آزار دهم ، شرطی شدن ، و کار های تکراری ادم که ترک آنها موجب مرض است …
      من هم که عاشق بر هم زدن و مبارزه با هر وضع حاکم بر روح و روان و کلا زندگی هستم که باز از آن چیز هایی است که کمتر کسی متوجه آن میشود الته در این مورد خاص جز پدرم !!! این را هم همه ی بچه ها که روزی پدر بودند می فهمند !!
      تنوع طلبی نیست این شخصیت رفتاری نا ملموس در من ، دیگران کمتر متوجح خواهند شد از چه چیز در بند کشیده ام خودم را و اینکه حالم را گرفته کرذه انگار چیست ، مثلا اگر شب جایی بودم و مجبور به ماندن میشدم ، نمیتوانستم و بر میگشتم خانه به هوای خواندن کتاب قطور جناب داستایوفسکی نه به هیچ دلیل دیگر مثل اینکه مادرم تنها و پیرم در انتظار من است ، قرص های آلزایمرش دیر میشود و ممکن است مرا از یاد ببرد که پسرش هستم ، داستانی که چیزی از آن نمیفهمیدم و وقتی به خانه میرسیدم حالامیخواستم با عذاب خواندن و این یکی عادت مبارزه کنم البته این بار تنبلی بهانه میشد و از تهران آمدن به خانه و ترک گفتن مصاحبت با دوست بهانه اش کار داشت و مطالعه ، …
      همه این را هم میشناسند ، این چیزی که گفتم را که حالتی آشناست در اکثر ادم ها…
      اکثر در ذهنمان دلایلی برای هر تمایل و هوس های خود به انجام هر کار پیدا میکنیم ، من هم همینطور ی شد که نوشتم ،
      هم اکنون هم کمی برای خودم لبخند زدم ، موقع نوشتن با لبخند ، به کسی فکر میکنم که ممکن است به خواندن این سطر رسیده باشد . لابد فکر میکند منظورم چیست ، من چه نوشتم ، و نمیفهمد … لب خند .

      دوست داشتن

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s