از روح مورچه

 آن روزها ، آن روزهای پُر چیز، که تا ابد جای جاری اند ، همچنان در ما می مانند
روزهایی که تنها از شدت هر چه باش و هر چه بود برای روزهای درنگ و انزجار برای زوزه هایی که می سراییدم و در مشک های خود به یاد می سپردم ، رازهایی که ناخوانده چیزند و تا خوانده شوند ناچیز و نا ممکن ، روزهایی که آتش تمام بساط ناچیزم را ، در را و اتاق را
روزهایی که ابتدا پتوى خود را آتش بعد کمى از پرده هاى اتاقم را بعد قسمتى از تخت خواب
از دوده اى که همه ى سطوح را گرفته به او فکر می کردم ، هنوز نامى را که به چيزهايى که انديشه را از هر چه با من در اين خانه نسوخته است کور مي کند تا تو از چگونه سوزاندن من به بُهتــی ناشی در رسی – او را دعوت کرده بودم – چه را – به بازی خویش – کدام بازی – سوختن را به جز چه چیزی بهتر از آتش میتوان باخت ، باری اگر خودم را به آتش می زدم حروف تکوین این نام را در هجای تعرق خویش درست ادا کرده بودم اما چون سرودی عقیم و ناتمام که جراعت آن چه در آن میرفت بر پوستم و ماهیچه ها و مفصل ها و عروق خون آلود را نمی توانستم
و هنوز با گرفتن آن فواصلی بسیار باقی داشتم ، تعرقی که دیگر نه بر سطح پوستم بلکه تعرق آینه بود در معبر آن دم
سوختن مرا به بازی گرفته بود و من آتش را گاو میش ، و چوبه ی کبریت سالها ی سال در ذهنم گوگرد سر می کشید بر سنباده ی هر چه غیر از اوست ، بر سنباده ی دیگر و دیگری و کاغذ ، اما دانایی را هم اگر در نمی توانم ، توانست از خاکستر هر چه میسوخت من را تاب آورد
و چنین دانشی همه چیز را به تمسخری مضحک روانه می کرد یا می کند چیزی که در کشتن خود نیز لاجرم دانستن آن حرام است ورنه هرگزی میشود ربودن این قطعه ی آخر
اما آن که به راستی جان می بازد در این بازی این را به دروغ میداند یا فراموش می کند

گفتن این را در باختگان آن که برنده ی لاغیر این بازی اند لاجرم توان باز سپاری آن نیست که نیستند اما من هر آنچه می توان به آتش کشید را بودم و خود با هیجانی عمود بر سطوح روزن پوستم آن را به گریستن و قهقه در چشم خویش فرو بلعیده بودم
دوده ها و خاکستر چیزهای سوخته را از روی درها و دیوارها و همه ی چیزهایی که باقی مانده بود با نوک انگشتانم به کناری زده بودم از این سو به آن سو کشیده بودم گاهی چیزی بر آن نوشته بودم و خطی کنده بودم و خودم را هم که چون دلقکی در آن میان بودم سیاهتر کرده ام ، لابد.
از آتش تنها خاکستری باقی ماند که با گشودن در یا روزنی در اتاق به هوا میرفت و از اشیا تنها خاطره ای که همان جا را سیاه کرده بود
این سیاهی ، ناکامی از امر از پیش مسجل است چرا که آن که میسوزاند از سوختن خویش عقیم خواهد ماند . پس از به آتش کشیدن هر چه خواهد عقیم تر از همیشه ی خویش و همساز تر از پیش از همیشه با خاکستر باقی است
امروز فاصله ای تاکنون گرفته ام از آن ماضی آتش که میتوانم در مستراح به جای گریستن بشاشم اما مورچه ای را به یاد میآورم که هنگام کودکی از ورای ذره بین بزرگی که داشتم در خورشید برنده ی عمود ارواره هایش به بزرگی یک فیل شده بود و خود نمیدانست این کوسه ی آفتاب نیست که در آن ذوب میشود بلکه جادوی محدبی است زننده از کانون نور جونده ی او که دود بر آمده از اندام و شاخش را برای روزهای دگر سالی و پیر پایگی چون وردی به درون میکشد . شعری که از آن دود بر گورها میخوانم و کلوخ ها چون ارتشی از اجسام در اندام های شیشه ای خالی میشوند کلوخ ی که بر ایشان چون معبدی از موی و ناخن و ریشه هاست
حالا از نوشتن کشتار میگویم ، از نو کشتار نوشته و نوشتن آن ، چیزی که پس از هر سوختن چون محکومی در خود تبعید میشود …و به سوختن نوشتار میرود و از گفتار سوخته و گذشته… که آنان که کتاب ها سوزاندند در واقع مشتی کاغذ بی ارزش را به خاکستر بدل کردند ، خاکستری که ارواح روح مورچه ی کلمات در آن دوان بوده اند ، چگونه بگویم که نمیخواهم , اما آن روح را …که به روحی نتواند رساند، مورچه .

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s